کتاب تماما مخصوص اثر عباس معروفی بدون سانسور

(دیدگاه کاربر 3)

180,000 تومان

بدون شک هر فرد کتابخوانی با شنیدن اسم عباس معروفی، یاد کتاب فوق العاده زیبای سمفونی مردگان می افتد. رمانی که از ماندگارترین کتاب های ادبیات ایران به شمار می رود. اما عباس معروفی کتاب های خوب دیگری هم دارد که یکی از این کتاب های خوب، کتاب تماما مخصوص اوست.

کتاب تماما مخصوص همانند اسمش، خاص و خواندنی است و فقط عباس معروفی است که می تواند رمانی بنویسد تماما مخصوص، رمانی تلخ مثل غربت، رمانی سرد مثل تنهایی، رمانی عمیق و زیبا پر از عشق و جنون مثل زندگی.

برای توضیحات بیشتر در مورد کتاب به پایین صفحه بروید و برای خرید این کتاب از هشتگ کتاب روی دکمه افزودن به سبد خرید کلیک کنید

ارسال رایگان برای خرید اول شما

با افتخار هزینه ارسال اولین سفارش کتاب تان را مهمان ما هستید ! 

خرید کتاب با ترجمه روان از بهترین ناشران

لذت خرید کتاب با ترجمه ای روان از بهترین ناشران را با ما تجربه کنید 

توضیحات

معرفی کتاب تماما مخصوص

کتاب تماما مخصوص آخرین اثر نویسنده ایرانی الاصل مقیم فرانسه یعنی عباس معروفی است که با کتاب سمفونی مردگان در ایران به شهرت رسید و مجبور به خود تبعیدی شد و خود زندگی نامه اش را با خلق این اثر نوشت!

من که جز تو کسی را ندارم، ولی چرا تو را هم ندارم؟ سوال قشنگی‌ست. عباس جان ! ظاهرا خیلی مبتلا بودی زمانی، آدم دلش کباب می شود از خواندن این همه عشق و نرسیدن؛ و فقط خواب معشوق را دیدن در داستان‌هایت. از بوسیدن بالشت به جای صورتش، از دیدن خال صورتش روی گونه‌ی هر رهگذر، از دنبال کردن عطرش در هر عطر‌فروشی، از جستجوی لبش روی لبهای خشک بسته و تب آلود خودش در خواب و بیداری. چقدر داستان تماما مخصوص تکراری‌ست. چرا همه‌ی داستانهای عاشقانه شبیه همند؟

خلاصه کتاب

کتاب تماما مخصوص همانند اسمش، خاص و خواندنی است و فقط عباس معروفی است که می‌تواند رمانی این چنینی بنویسد ، رمانی تلخ مثل غربت، رمانی سرد مثل تنهایی، رمانی عمیق و زیبا پر از عشق و جنون مثل زندگی. شخصیت اصلی داستان «عباس ایرانی» است که شباهت نام او با نام نویسنده می تواند خواننده را به این فکر بیندازد که داستان درباره ی زندگی خود نویسنده است. عباس، دانشجو و روزنامه نگار ایرانی است که با توجه به شرایط سیاسی سال های دهه ی شصت به کمک مادرش از ایران فرار می کند و به آلمان می رود.

در آنجا مدتی در یک هتل به عنوان مدیر شبانه مشغول به کار می شود و بعد به پاکستان می رود، مقصد نهایی او قطب شمال است. رمان تماما مخصوص در ۵۲ فصل نوشته شده و درون مایه ی اصلی آن سفر و مهاجرت است. معروفی در این کتاب با گیرایی خاصی از مشکلات تبعید، تنهایی غربت و عشق سخن می گوید. این رمان به شیوه ی سیال ذهن روایت شده و بین واقعیت و خیال در نوسان است. عده ای کتاب حاضر را تلفیقی از سه کتاب قبلی نویسنده، یعنی «سال بلوا»، «فریدون سه پسر داشت» و «سمفونی مردگان» می دانند.

بعضی‌ها می گویند تماما مخصوص رمان مردانه‌ای است، با دردهای مردانه و کابوس‌های مردانهٔ عباس… که یک مرد بیشتر می‌فهمدش. من اما فکر می‌کنم حتماً نباید مرد باشی تا جنس دردهای مردی را بشناسی. کافی‌ست زنی باشی عاشق، آن وقت با یک بوسه تمام دلمشغولی‌های مردانه‌اش به جانت می‌ریزد. کتاب را که می‌خواندم پری بودم که گم می‌شد، یانوشکا بودم که تنها و بی‌پروا بود، زن زیبایی بودم که نام نداشت و آه می‌کشید و از پشت پنجره صدا می‌کرد و در دریا محو می‌شد، گاهی هم ژاله، که مردی که دوستش داشت پسش می‌زد!

بخش هایی از متن کتاب

_رادیو داشت آهنگی از آرو پِرت پخش می‌ کرد که تا آن روز نشنیده بودم و نداشتمش. چقدر آهنگ‌ های قشنگ در این دنیا وجود داشت که من نشنیده بودم. چقدر چهره‌ های زیبا از برابرم گذشتند که من آن‌ ها را ندیدم، چقدر رویاهای عجیب دیدم که وقتی از خواب بیدار شدم، هرگز دیگر به یادم نیامد، و بوی عطری از دست رفته در دلم چنگ زد که همیشه تا همیشه خودم را نبخشم…

_در هر جنگی باید به چروک پیشانی زن ها نگاه کرد یا به درهم شکستگی پل ها. و من داشتم فکر می کردم هرکسی از جنگ یک چیزش را می بیند. به نظر من در هر جنگی باید به دو چیز نگاه کرد. یکی به کفش مردم و دیگر به دندان بچه ها. این ها نشان می دهند که یک جنگ چقدر فاجعه آمیز بوده…

_خیلی ها فکر می کنند سلامتی بزرگترین نعمت است، ولی سخت در اشتباه اند. وقتی سالم باشی و در تنهایی دست و پا بزنی، آنی مریض می شوی، بدترین نحوست ها می آید سراغت، غم از در و دیوارت می بارد، کپک می زنی. کاش مریض باشی ولی تنها نباشی…

_روز های فروپاشی دیوار برلین یاد روز های انقلاب خودمان می افتادم که همه می خواستند چیزی ببخشند. هر کس برای دیگری بغل می گشود. و تا چشم به هم زدیم چه قدر زود تمام شد. تا چشم به هم زدیم فیلم عوض شده بود. همه می خواستند چیزی را از بین ببرند.انقلاب نبود انفجار بود.چیزی منفجر شد که ملت ما را تکه پاره کرد. حالا یکی دنبال دستش می گردد، یکی دنبال چشمش، یکی دنبال پاهاش و دیگری دنبال بچه اش.

برخی از نظرات خوانندگان رمان تماما مخصوص

  1. من اینجا
    از نوازش نیز چون آزار ترسانماین نیز قانونی همیشگی بوده است: کسانی که تن به مهاجرت می‌دهند در ابتدای اقامت و چند سال بعد غالباً از گفت و گو در مورد کشورشان پرهیز می‌کنند و آنان که چند سالی از هجرتشان گذشته، به یادِ یار و دیار چنان می‌گریند زار
    عباس معروفی هم به خوبی و بهتر است منصفانه‌تر بگوییم: ” با تسلط ” توانسته یادِ این ” یار و دیار ” را به تصویر بکشد و منِ خواننده از این سرما و این آزار ترسان شوم

    معروفی شما را با خود می‌برد به کوچه پس کوچه‌های عاشقی. به گرمای دست مادر. بوسه‌های عاشقی. سرخی گونه‌های معشوق. تبِ تندِ عاشقی. به آوارگی نسل من. نسل تو. نسل ما. به آوارگی کودکم. به زاری‌های مادر. شب آغازِ هجرتِ تو. پرسه در خاکِ غریب. به ویرانی خانه. به منِ بی‌من. به خاکستر نشینی

    خانم‌ها، آقایان
    به افتخار داستانِ معروفی از جای برمی‌خیزیم

  2. تماما مخصوص عباس معروفی رو آخرهای سال پیش، توی موبایل، لای مهمونی ها و تاکسی ها و اتوبوس ها خوندم. واسه همین فکری نبودم که چیزی راجع به ش بنویسم. ولی امروز یک دفعه یاد عباس رمان افتادم. تماما مخصوص مثل خیلی از رمان های خوب دیگه قابلیت این رو داره که بسته به خواننده ش خوانش های متفاوت داشته باشه. ولی فکر کنم برای خواننده های مرد، این رمان یه چیز دیگه باشه، جنس تنهایی عباس، دغدغه هاش، غرایزش، پوچی ها و روزمرگی هاش، انفعال و تن دادن به جبر زمونه هاش، همه و همه تماما مردانه هستن. عباس تماما مخصوص مرد جذابی نیست؛ عباس یه کابوس مردانه س. یه کابوس تماما مردانه.
  3. تو با ما چه میکنی عباس معروفی!
    تماما مخصوص، تماما مخصوص عباس معروفی است!
    عباس معروفی سبک خاص خودشو داره، توی همه کتابایی من تا الان ازش خوندم، یه سردی و غم عجیبی حس میشه و با همین تم شما عشق و جنون و… رو به سبک عباس معروفی عمیقا تجربه میکنید.
    کتاب طبق معمول نثر شیوا و گیرایی داشت.
    سه تا ویژگی تماما مخصوص کتاب:
    ۱.فلش بک زدن های درست و به موقع!
    ۲.این که با هر چیز تموم میشد با همون شروع میشد، میشه گفت کلید واژه ابتدا و انتهای فصلها یکی بود!
    ۳.آمیختن رویا و خیال. این که تو نمیدونستی الان واقعیته یا تراوشات ذهن آشفته عباس ایرانی!
    به نظرم کتاب به دو بخش تقسیم میشد، بخش اول و اعظم آن شامل زندگی راوی (تبعید و مهاجرت/ آینده و گذشته/ و البته زندگی عشقی) و بخش دوم که به نظرم یه خرده افت داشت شامل فصلها آخر کتاب بود مبیّن اوهام، جنون نویسنده بود.
    پ.ن۱: سال بلوا و سمفونی مردگان دوست داشتنی تر بودند.
    پ.ن۲: پیکر فرهاد و فریدون سه پسر داشت در اسرع وقت مطالعه خواهد شد
  4. خیلی مختصر و مفید بگم که عباس معروفی در این رمان فقط خودش رو تکرار کرده…
    همون عشقِ به دست نیامده، همون جنون، همون هذیان بافی، همون درنوردیدن مرز بین رویا و واقعیت، همون نوع روایت و کلی شباهت های دیگه….
    اگر دو رمان سال بلوا و سمفونی مردگان رو قبلا خوندید و لذت بردید و یا قصد خوندنشون رو دارید، به همون دوتا بسنده کنید و سراغ این یکی نیاید که شاید بد تو ذوقتون بخوره به خاطر شدت تشابهشون به همدیگه، البته ناگفته نمونه که با وجود شباهت هاشون اون دوتا خیلی بهتر از این هستن…
    تنها از این نظر شاید ارزش خوندن داشته باشه که به نوعی زندگینامه ی خودنوشت معروفی، به حساب میاد…اگر مثل من کنجکاوید بخونید😊
    ————در انتهای جایی که روزی وطنم بود، دنیا یک کفش بود و من آن را از پا درآورده بودم…
    ———–
    دراز کشیدم و به شب کویر خیره شدم، به آن پرده ی سیاهی که کشیده بودند روی همه چیز تا خدا نبیند چه بلایی دارد سرمان می آید….
    ———–
    عشق و فقر که با هم قاطی می شود ، گناه بشریت را می شوید….
    ———–
    در هر جنگی باید به دوچیز نگاه کرد؛یکی به کفش مردم، و دیگر به دندان بچه ها
    این ها نشان می دهند که یک جنگ چقدر فاجعه آمیز بوده….
    ———-
    مامان همیشه می گفت:پارچه ی شُل با آهار سفت نمی شود، آب بخورد خودش را ول می کند….
    ———-
    تاریخ مثل یک صفحه ی کاغذ است که ما روی پهنه اش زندگی می کنیم و درد می کشیم، دردی به پهنای کاغذ. و وقتی گذشتیم، در پرونده ی تاریخ به شکل خطی دیده می شویم، همان خط لبه ی کاغذ. گاهی هم اصلا دیده نمی شویم….
    ————
    آدم ها یا فروشنده اند یا نیستند. فقط فروشنده ها قیمتشان کم و زیاد می شود…
    ————-
    عشق بقیه ی تصویرها را مخدوش می کند تا تصور خودش را بتاباند….
    ————-
    سفر یعنی اینکه تو با دیدن یک درخت ، احساس کنی برای اولین بار است آن درخت را می بینی….
  5. خیلی خوش‌خوان و راحت بود. نثر عالی عباس معروفی و گیرایی داستان هم بهش اضافه شده بود. یه موضوع کلی داشت، مهاجرت عباس و مشکلات مربوط به اون، با کلی خرده‌روایت جذاب و هدفمند. ینی خیلی از داستان‌ها خرده‌روایت جذاب دارن ولی فقط برا کش دادنِ داستانه. اینجا هدفمند بود، درخدمت داستان و شخصیت‌ها. امان از شخصیت‌ها! عباس ایرانی فکر کنم خیلی شبیه خود عباس معروفی بود. (شایدم الکی دارم جو می‌دم. 😄) و تک‌تک شخصیت‌ها عمق داشتن و ملموس بودن. فلش‌بک‌ها کاملاً مهندسی‌شده. هنوزم معتقدم نویسنده به‌خوبی عباس معروفی نداریم. داستان رو خیلی خوب می‌شناسه و بلده.به‌شدت سمفونی مردگان و سال بلوا دوستش نداشتم اما بازم دوستش دارم و پُر از تیکه‌های خوب بود برام. حیف زیرشون خط نکشیدم، واقعاً حیف. چیزی که دربارۀ تماماً مخصوص دوست داشتم و نمدونم چقدر بقیه هم باهام توی این مسئله همدلی می‌کنن، اینه که نمدونستی کدوم اتفاق‌ها واقعاً افتادن یا ترس‌ها و خیالات راویه! به‌خصوص دخترهایی که توصیف می‌کنه. هم فکر می‌کردم یک نفرن هرسه تاشون، هم فکر می‌کردم همه‌شون خیالی‌ان یا نه، واقعاً بودن. پر از صحنه‌های ناب و به‌یادموندنیه برام. منتها ازونجایی که یادم می‌ره و مغزم آشغال توش زیاد داره، یه اسپویلر می‌ذارم که ازینجا به بعدو نخونین. فقط برا اینکه خودم یادم بمونه کدوم قسمت رو دوست داشتم.

    اسپویلر: جایی که یانوشکا(نمدونم اسمش همین بود دقیقاً یا نه، همون دوست‌دختر آلمانیش) می‌خواد سقط جنین کنه رو خیلی دوست داشتم. چه بحث‌هایی که قبلش بین‌شون بود، چه وقتی تنهایی می‌ره و تصادف می‌کنه و اینا. از معدود صحنه‌های رمانتیکی که از خوندن‌شون بدم نمی‌اومد! و اوایل داستان هم دوست دارم که اون یارو(دیگه اسم اینم یادم نیست!) خودکشی می‌کنه و جریانی بین عباس و بقیه راه می‌افته پیرامون مرگش.

  6. سرما، برف، تنهایی، جنون، عشق، هذیون، غربت، ترس، تاریکی، برف، برف، برف…
    انقدر تلخ…انقدر سیاه…چطوری میشه اینهمه غم رو بالا آورد؟ همیشه بعد از خوندن کتابای عباس معروفی، دلم خواسته حافظه م از بین بره تا از غمش پاک بشه…هربار گفتم دیگه نمی‌خونم ولی باز دوباره و سه باره با سربرگشتم سراغش…این یکی رو از سه تای قبلی که از معروفی خوندم (سال بلوا، سمفونی مردگان و فریدون سه پسر داشت) کمتر دوست داشتم…این‌یکی هذیون زیاد داشت و داستان کم…ولی بازم از خوندنش لذت مریض گونه‌ای بردم…تیپیکال رابطه من و قلم آقای معروفی :((
    همین.
  7. ١-سومين كتابي بود كه خوندم از اقاي عباس معروفي و مطمئن تر شدم كه از نويسنده هاي خيلي موردعلاقه م هستن:)
    ٢-امان از قصه گويي و وهم و جنون عباس معروفي كه انگشتشو مستقيم ميزاره رو نقطه اي ك درد ميكنه،خوندن كتاباش يه خودآزاري عمدي شده براي من مثل شنيدن شاهين نجفي…
    ٣-كتاب رو يكي دو ماه پيش خريده بودم،نگهش داشته بودم براي هواي ابري آبان ماه كه بدون ابر و باران گذشت،اما امروز كه تمومش كردم هوا ابري بود و اولين باران پاييزي!
  8. معتقدم عباس معروفی هوش بسیار بالایی در نوشتن دارد. هوش بالایی در درک و توصیف و بیان و لمس دنیای پیرامون و آدم‌های اطراف دارد.
    نسخه‌ی اصلی کتاب را دوست‌‍م خانم اسماعیلی‌نژاد به دلیل سکونت در آلمان از کتاب‌فروشی عباس معروفی در برلین خریده بود. عباس معروفی ابتدای آن را امضا کرده و نوشته:«رمان ِبازی‌های هفت سال من». آخرش هم نوشته که آن را تقدیم من کرده است.
    مهارت بسیار زیادی که در اتصال وقایع و افکار خود به یکدیگر دارد در چهل و نه بخش، آن را از تمامی کتاب‌هایی که نوشته متمایز کرده است. عباس معروفی فارغ از تمامی افکار و عقایدش و تمام اتفاقاتی که برای خود رقم زده است، یک نویسنده‌ی تمام عیار است.
    این یک رمانی‌ست تماما مخصوص
نظرات (3)

3 دیدگاه برای کتاب تماما مخصوص اثر عباس معروفی بدون سانسور

  1. لیلا مولایی

    من عاشق نوشته هاى تلخ معروفى هستم،، تنها پنج ستاره ام به خاطر عباس جان معروفى است
    داستان مهاجرت احبارى روزنامه نگارى است كه در برلين مستقر است
    آقاى ايرانى داستان معروفى،، مرد عاشق و تنهايى است كه انزوا رو انتخاب كرده، و هيچ چيز او را خوشحال نميكند مگر ياداورى خاطرات ايران,,

  2. رضا سالاری

    حسى كه كتاب منتقل ميكند ، حس غربت است.حس درك نشدن شايد.
    هربار كه كتاب رو باز ميكنم يك حس تأثر عميقى سراغم مى آيد.اين رو در سمفونى مردگان هم تجربه كرده بودم.اما اين كتاب وقايع ملموس ترى را روايت ميكند.
    سخت گرفتن زياد عباس به خودش خيلى قابل تأمل خواهد بود.حضور ‘پرى’ در جاى جاى زندگى عباس ، دلتنگى كه در لا به لاى كلمات ميتوان آن را يافت.
    به قول دوستان من منتقد ادبى نيستم كه بخواهم تحليل ادبى مفصلى داشته باشم.اما اين كتاب هر بار حالم را دگرگون ميكند.و البته ، نخواندنش سخت تر است از خواندنش…

  3. مستانه جعفری

    بعد از یک عالمه وقت تونستم دوباره کتابی بخونم و این بهترین جنبه ی داستان بود… مدتها بود دوستداشتم این کتاب رو بخونم, انتظارم ولی بیشتر از این بود… خیلی بیشتر, یه چیزی تو کتاب کم بود, یک حس همزاد پنداری و یا دنیایی که کاملا آدم رو بکشه تو خودش… کم بود… عمق کتاب کم بود…البته خالی هم نبود… با این اوصاف حالم خوبه که کتابی و خوندم که مدتها توی قفسه ی کتاب بود و هیاهوی بیهوده ی زندگی فرصت ورق زدنش رو ازم گرفته بود

دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *