کتاب یادداشت های زیرزمینی اثر فئودور داستایفسکی نشر چشمه
420,000 تومان قیمت اصلی: 420,000 تومان بود.313,000 تومانقیمت فعلی: 313,000 تومان.
یادداشت های زیرزمینی، یکی از درخشان ترین آثار داستایفسکی ست که در آن زوایا و ابعاد روحی یک فرد نویسنده را بصورتی زیبا به نمایش می گذارد.
فصل اول کتاب به خاطر مونولوگ کمی یک سویه و آزار دهنده است اما از اواسط کتاب، نویسنده با ظرافت و زیبایی، تمام صحنه ها و رفتارها را هوشمندانه به نمایش می گذارد.
برای خرید رمان یادداشت های زیرزمینی از هشتگ کتاب روی دکمه افزودن به سبد خرید کلیک کنید و برای توضیحات بیشتر و جملات برگزیده کتاب به پایین صفحه بروید
خرید کتاب با ترجمه روان از بهترین ناشران
با ترجمهای روان و دقیق، معنای واقعی کتابو تجربه کن!
ارسال بصورت پست پیشتاز
ارسال کتاب به روستاها و شهر ها در سراسر ایرانِ جان
معرفی کتاب یادداشت های زیرزمینی ( شاهکار ادبیات روس )
بعضی کتابها را میخوانیم و فراموش میکنیم. بعضی دیگر تا مدتها در ذهنمان میمانند. اما «یادداشتهای زیرزمینی» از آن دسته کتابهایی است که انگار وارد ذهن شما میشود و همانجا مینشیند.
داستایفسکی در این رمان کوتاه، یکی از واقعیترین و آزاردهندهترین شخصیتهای تاریخ ادبیات را خلق کرده است؛ مردی تنها، عصبی، کینهتوز و بیش از حد آگاه که مدام با خودش، با دیگران و با جهان در جنگ است. او انسانی نیست که دوستش داشته باشید، اما به شکلی عجیب نمیتوانید از او چشم بردارید.
مرد زیرزمینی میخواهد ثابت کند که انسان موجودی منطقی نیست. ما همیشه به دنبال خوشبختی، موفقیت یا تصمیمهای درست نمیرویم. گاهی از روی غرور، لجاجت یا میل به اثبات آزادی خود، درست بر خلاف منافعمان عمل میکنیم. همین نگاه تلخ و صادقانه باعث شده «یادداشتهای زیرزمینی» بیش از ۱۵۰ سال پس از انتشارش همچنان تازه و تکاندهنده به نظر برسد.
بسیاری از خوانندگان معتقدند تجربه خواندن این کتاب شبیه نگاه کردن به آینهای است که بخشهایی از وجودمان را نشان میدهد که معمولاً ترجیح میدهیم نبینیم. داستایفسکی با دقتی خیرهکننده به سراغ ترسها، شکستها، تنهاییها و تناقضهای انسانی میرود و تصویری خلق میکند که هم ناراحتکننده است و هم فراموشنشدنی.

خلاصه یادداشت های زیرزمینی
از رمانی نفرت انگیز تا عشقی غیر منتظره…
«یادداشتهای زیرزمینی» درباره مردی حدوداً چهلساله است که از جامعه کناره گرفته و در انزوای کامل، در زیرزمین زندگی میکند و افکارش را مینویسد. کتاب دو بخش دارد.
در بخش اول با یک مونولوگ تند و فلسفی روبهرو هستیم؛ راوی با معرفی کوتاهی از خودش و اشاره به بیماریها و وضعیت روحیاش شروع میکند و حتی با وجود احترام ظاهری به پزشکان، حاضر نیست خود را به درمان آنها بسپارد. این بخش بیشتر شکل یک خطابه انتقادی دارد تا روایت داستانی. او درباره انسانها، رفتارشان و توهم «عقلانیت» صحبت میکند و انسانها را به دو دسته «عادی» و «غیرعادی» تقسیم میکند؛ جایی که عادی بودن الزاماً معنای مثبتی ندارد. یکی از ایدههای مهم این بخش، نقد این تصور است که انسانها همیشه در راستای منافع خود عمل میکنند؛ او با مثالهایی نشان میدهد انسان گاهی عمداً برخلاف منفعت خودش رفتار میکند.
در بخش دوم، روایت جنبه داستانی پیدا میکند و به خاطرات جوانی راوی میپردازد؛ جایی که میتوان ریشههای انزوا، تعارضهای روانی و شکلگیری شخصیت او را دید. روابط او با اطرافیان، دوستان و یک تجربه عاطفی مهم، به تدریج تصویر کاملتری از وضعیت روانی و اجتماعیاش ارائه میدهد.
از دید یک خواننده معمولی، بخش اول بهخاطر ساختار تکگویی و نبود روایت ممکن است سنگین و خستهکننده باشد، اما بخش دوم جذابتر و قابلدنبالکردنتر است. این اثر بیشتر از آنکه یک داستان کلاسیک باشد، یک تحلیل عمیق روانی و فلسفی از انسان مدرن است.
نظرات خوانندگان رمان یادداشت های زیرزمینی
يك سال پيش كتاب را تا نيمه خواندم و از حرافي اين روسِ ديوانه به ستوه آمدم و حوصله ام حسابي سر رفت. كتاب را رها كردم و با تنفر دو ستاره براي كتاب ثبت كردم. تا رسيد به امسال و نسبت به ادبيات روسيه احساس شيفتگي زيادي كردم. يك مرتبه چشمم افتاد به اين كتاب كه نصفه و نيمه رهاش كرده بودم و نشستم و با حوصله بيشتر و با تمام انرژي ام كتاب را خواندم. آقايان،خانمها، اين كتاب شاهكار بود،يك شاهكار تمام عيار از اعترافات،انزجار ها، عشق و نفرت ،احساساتِ تنيده شده در هم. سرگيجه و تهوع، حمله هاي عصبي، انزوا و انزوا و انزوا…
پر از احساساتي كه در اين چند سال با تمام وجودم تجربه كرده بودم. انگار خودم نشسته بودم اين اعتراف هاي توام با نفرت و خودخواهي و ديوانگي و همزمان منطقي را نوشته بودم.
من در حد و اندازه ريويو نوشتن براي اين كتاب نيستم. اما دلم ميخواهد سخنان پاياني داستايفسكي را اينجا برايتان بنويسم:“پس اين يك اثر ادبي نيست،اقرار نامه اي است در حكم مجازات. آخر نوشتن يك رمان دراز درباره اينكه چطور به زندگي ام در گوشه اي فقيرانه بي حرمتي كردم، از زندگي واقعي رو گرداندم و با خباثتي متكبرانه اُخت شدم، آن هم در زيرزمين، چه جذابيتي مي تواند داشته باشد؟! رمان قهرمان مي خواهد، اما اينجا خصلتهاي يك ضد قهرمان جمع شده. مهمتر از همه، كل ماجرا تاثير ناخوشايندي خواهد داشت؛چون همه ما، كم و بيش از زندگي رو گردانده ايم و همه مان مي لنگيم، حتي به قدري از زندگي فاصله گرفته ايم كه وقتي با آن مواجه مي شويم، يخ مي زنيم و وقتي به يادمان مي آورند كه زندگي چيست، تاب نمي آوريم. به جايي رسيده ايم كه زندگيِ زنده واقعي را كارْ و چيزي در مايه هاي خدمتي سنگين تلقي مي كنيم، و با خودمان توافق كرده ايم كه بر اساس كتابها زندگي كردن بهتر است. گاهي خودمان هم نمي دانيم چرا دور خودمان مي چرخيم و در پي چه هستيم و چه مي خواهيم؟ اگر خواسته و بهترين آرزومان هم براورده شود، حتي مي توانم بگويم حالمان به جاي بهتر شدن بدتر مي شود. كاري ندارد، امتحان كنيد، بياييد آزادي بيشتري به خودمان بدهيم، دستمام را باز بگذاريم، دايره عملمان را گسترده كنيم، قدرت آقا بالاسرها را كم كنيم… آن وقت است كه – به شما اطمينان مي دهم– بي درنگ باز دنبال آقا بالاسر مي گرديم.”
جنون، جنون، جنون صداقت!
سخن کافکا را حتماً شنیده یا خواندهاید: اگر کتابی که میخوانیم مثل یک مشت نخورد به جمجمهمان و بیدارمان نکند، پس چرا باید آن را بخوانیم؟ کتاب باید پُتکی محکم برای دریای منجمد درون ما باشد.
یادداشتهای زیرزمین همان پُتکِ محکم برای دریای منجمد درونم بود. دیدم. خودم را دیدم؛ رذالتم را، بیثباتی و کینهتوزی. در مهمترین و متأسفانه بحرانیترین روزهایم که سخت شب میشدند. کتابی بهغایت عزیز و حیاتی بود برایم. سهمگین، اما امیدوارکننده.
راستی، خود دوستایِوسکی میدانست که اینقدر نوشتههایش امید به جان میدهد، حتی با این گزندگی و تلخی؟
یادمه بار اولی که فیلم taxi driver رو میدیدم، اینجوری نبودم که این آشغال چیه ولی اینجوری هم نبودم که وای چه خفن. از اون شب سردی که تنها بودم و این فیلمو دیدم ۲-۳ سال گذشت تا اینکه به یه بازهای از زندگیم وارد شدم که توش به شکل غاییش، تنها، در انزوا و فقیر بودم. چیزی که اتفاق افتاد این بود که دیدم همون رفتارایی که قهرمان فیلم میکرد، در من وجود دارن و منم دارم تقریباً دقیقاً همون رفتارا رو انجام میدم. میخوام روی نوع رفتار با دختری که ازش تا حدی خوشت میاد و او اونم ازت تا حدی خوشش میاد تأکید کنم. بعد از اینکه این دوره از زندگیم تا حد خوبی گذشت، چیزی که تو ذهنم خیلی درشت بود این بود که راننده تاکسی، یه جور شیرجه به اعماق ذهن یه مَرده. نمیدونم چرا و چطور، ولی باور دارم ۹۱٪ مردها، وقتی در انزوای مطلق و فقر باشن همین رفتارارو نشون میدن از خودشون. گفته میشه اون فیلم اقتباسی از همین کتابه. اصلاً جای تعجب نداره برام.
وقتی ۱۲-۱۳ سالم بود، برادران کاراموزف رو خوندم، همون موقع با عقل ناقصم اینجوری بودم که داستایفسکی کسی نیست که الآن حرومش کنی. مابقی چیزاش رو نگه دار برای بعدترت. یه دفترچه خیلی قدیمی داشتم که توش برای آینده خودم در یه جمله نوشته بودم : “یادداشتهای زیرزمین در مورد انزواست.” چرا الآن خوندمش؟ چون به یکی مثل داستایفسکی نیاز داشتم. داستایفسکی استاده. نمیدونم چطوری انقدر در ناخودآگاه بشر تونسته پایینبره و چه جوری انقدر خوب چیزایی که خیلی انتزاعین و قبلترش کسی بهشون اشاره مستقیمی نکرده رو بفهمه و اونا رو دور یه لایه داستانی بپیچه. واقعاً کاری نیست که آدما بتونن انجامش بدن
جملاتی از کتاب یادداشت های زیر زمینی اثر فئودور داستایفسکی
شبی از کنار میکده میگذشتم، در روشنای پنجره چشمم افتاد به چندتا مرد که دور میز بیلیارد با چوب بیلیارد افتاده بودند به جان هم و یکی را زدند از پنجره پنجره انداختند بیرون. اگر هر وقت دیگری بود از این حرکت منزجر و ناراحت میشدم، اما در آن لحظه به کسی که بیرونش انداخته بودند حسودیام شد. چنان به او غبطه خوردم که دلم خواست بروم داخل و کنار میز بیلیارد بپلکم و شلوغ کاری در بیاورم تا مگر از پنجره بیندازنم بیرون. رفتم داخل. مست نبودم، اما میگویید چه میکردم؟ میدانید اعصاب نداشتن آدم را وادار به چه کارهایی میکند؟! رفتم، اما اتفاقی نیفتاد. انگار لیاقت پرت شدن از پنجره را هم نداشتم. (کتاب یادداشتهای زیرزمینی – صفحه ۱۱۴)
«من مردی مریضم… مردی بدجنسم. مردی نچسب. به گمانم کبدم درد میکند. بااینحال چیزی از بیماریام نمیدانم، و یقین ندارم دردم از چیست. تحت هیچ مداوایی نیستم، هرگز نبودهام، هر چند برای علم پزشکی و پزشکان احترام قایلم. اضافه بر اینها، بینهایت خرافاتی هم هستم؛ خب، دستکم اینقدری که به پزشکی احترام بگذارم (به اندازهای درس خواندهام که خرافاتی نباشم، اما هستم). نه آقا، تن به درمان ندادنم از بدجنسی است. البته حالا، حتم دارم شما آنقدر مرحمتی ندارید که این را بفهمید. اما من، آقا، من میفهمم. البته نخواهم توانست برایتان توضیح دهم که، در این مورد، چه کسی از بدجنسی من رنج خواهد برد؛ بهخوبی میدانم که بههیچروی با سرپیچی از درمان اطبا نمیتوانم رویشان را کم کنم. بهتر از هر کسی میدانم که به این ترتیب فقط به خودم آسیب میرسانم و نه هیچکس دیگر. اما باز هم اگر درمانی نمیپذیرم، از بدجنسی است. کبدم درد میکند؛ بسیار خوب، بگذار دردش از این هم بدتر شود!
مدت مدیدی است که اینطور زندگی میکنم ــ حدود بیست سال. حالا چهلسالهام. سابق بر این کارمند دولت بودم؛ حالا دیگر نیستم. صاحبمنصبِ بدجنسی بودم. بیادب بودم و از بیادبی لذت میبردم. رشوه که قبول نمیکردم پس، به جبران مافات، این کمترین پاداش را به خودم روا میدانستم. (شوخی بدی بود، اما خطش نخواهم زد. به این خیال آن را نوشتم که خیلی زیرکانه از آب درآید؛ اما حالا، خودم میبینم که فقط میل زنندهای به خودنمایی داشتهام ــ بهعمد خطش نخواهم زد!)
وقتی اربابرجوع برای پیگیری شکایتشان سراغ میز من میآمدند، برایشان دندانقروچه میکردم و هنگامی که موفق میشدم کسی را دلخور کنم لذتی بیپایان میبردم. بهتقریبی همیشه در این کار موفق بودم. اغلب مردمانی کمرو بودند؛ میدانید دیگر، مردمانی که شکایتی دارند. اما میان ازخودراضیهایشان افسری هم بود که به طور خاص نمیتوانستم تحملش کنم. تن به تسلیم نمیداد و به شکلی زننده مدام صدای تلقتلقِ شمشیرش را درمیآورد. یک سال و نیم با او سر شمشیرش جنگ داشتم. آخرسر او بود که سپر انداخت و تلقتلق را تمام کرد. بااینحال، این مربوط به زمانی است که هنوز جوان بودم. اما آقایان، میدانید نکتهٔ اصلی بدجنسیِ من چه بود؟ تمام ماجرا از این قرار بود: بزرگترین زشتی درست در آگاهی شرمآور و لحظهبهلحظهٔ من نهفته بود، حتی لحظاتی که از خشم لبریز بودم. آگاهی از اینکه نهتنها بدجنس نیستم، بلکه عصبانی هم نیستم و فقط بیهوده گنجشکها را میترسانم و خودم را با آن دلخوش میکنم. وقتی کف به دهان آوردهام، عروسکی به دستم برسانید، استکانی چای با قدری شکر، شاید آرام بگیرم. حتی نرم و خوشقلب خواهم شد، هر چند در پی آن، بهحتم، به خودم دندانقروچه خواهم کرد و چند ماهی از شدت شرم بیخواب خواهم شد. این رسم من است.»
| مشخصات |
شابک: |
|---|


Sara13 –
«در عمل میدانی دلم واقعا چه میخواهد؟ این که تو و امثال تو به درک واصل شوید! من آرامش میخواهم. بله، حاضرم کل دنیا را به یک پول سیاه بدهم تا راحتم بگذارند و آرامشم حفظ شود. مثلا اگر قرار باشد دنیا خداب شود، ولی من چایم را بخورم، میگویم به درک! بگذار خراب شود، در عوض همیشه بتوانم با آرامش چایم را بخورم.»
۵ تا ستاره که داریم هزار تا هم خودم اضافه کنم که بشه امتیازم به این گوهر گرانبها.
موقع خوندن کتاب یه حس اضطراب و استرسی داشتم، انگار یکی وارد حریم شخصیم شده، انگار یه نفر دیگه هم افکار شوم و ضد و نقیض من میخونده و مینوشته ولی یکم که گذشت یه حسی بود مثل اینکه اون آدمک وحشتناک مخوف درون ذهنم دیگه تنها نیست و این خیلی حالم بهتر ��رد 🙂
پ.ن: انقدر حرف دارم و احساسم بعد تموم کردنش پیچیدست که مغزم قفل کرده چی بنویسم. (امیدوارم برگردم و ویرایشش کنم)
بیتا –
خیلی کتاب خفنی بود
مدل نگارشش رو خیلی دوست داشتم
اما راجب کارکتر اصلی و حسم بهش هنوزم به نتیجه نرسیدم
یه جاهایی کفریم میکرد
یه جاهایی هم شاید حق میدادم
ROYA –
محشرِ خالص!
تا اینجا، قطعا بهترین کتابیه که از داستایفسکی خوندم. تماما شاهکار بود.
در عین حالی که کلی حرف دارم، زبونم بند اومده🥲
اونقدر شیفتهی متن این کتاب شدم که دوست دارم الان بشینم از اول دوباره بخونمش🥹💙
پس بریم بارِ دیگر با خوندنش مست شیم و عقلمونو از دست بدیم😌🤟
amin akbari –
به نام او
یک رمان خارق العاده اصلا این لفظ هم برای وصف این رمان کمه نمیدانم چه بگویم
به نظرم یادداشتهای زیرزمینی بهترین رمان کوتاه فیودور داستایفسکی بزرگه
رمانی که با هنرمندی هرچه تمام زوایای روحیِ یک آدمِ زیادی را به تصویر میکشه و مخاطب را قدم به قدم با او همراه میکنه و هم او را زجر میده و هم مخاطب را
واقعا وصف خوبیهای این رمان برایم سخت است باید مدتی بگذرد در موردش بیاندیشم سبک سنگین کنم ببینم خود من چقدر تا ادم زیادی شدن فاصله دارم و نسبتم با این رمان چیست
باز هم میگویم هیچ نویسنده ای به اندازه داستایفسکی بزرگ نفس اماره و متعاقبا انسان را نمی شناسد.
یادداشتهای زیرزمینی یکی از بهترین جلوه های قدرت قلمی این غولِ روسه